سلطان محمد مطربي سمرقندي

587

تذكرة الشعراء ( فارسي )

غزل : من به راهى مىروم كانجا قدم نامحرم است * وز مقامى حرف مىگويم كه دم نامحرم است خوشدلم گر ديدهء من شد سفيد از انتظار * كز پى ديدار جانان ديده‌ام نامحرم است با خيال او نگنجد ياد خوبان در دلم * هركجا سلطان كشد حشمت حشم نامحرم است اى اسير عشق طعن بىغمى بر من مزن * خلوتى دارم به ياد او كه غم نامحرم است ما اگر مكتوب ننوشتيم عيب ما مكن * در بيان راز مشتاقان قلم نامحرم است « فيضى » از بزم نشاط ما حريفان غلغلند * هركجا ما جام مىگيريم ، جم نامحرم است و حضرت مخدومى ، اين غزل را جواب گفته بودند و سه بيت از آن در خاطر داشتم : مىزنى اى دل دم از جايى كه دم نامحرم است * پا منه در محفلى كانجا قدم نامحرم است پيش واجب كالعدم آمد وجود ممكنات * هست موجود آن‌كه در ذاتش عدم نامحرم است چون « نثارى » از سفال فقر مىنوشيم مَى * زانكه در بزم حريفان جام‌جم نامحرم است و مطلع اول مكتوب را ، اين‌چنين جواب گفته بودند كه مطلع : اسرار دل اگر نكند آشكار خط * هرلحظه سوى تو بفرستم هزار خط حل ساخته سياهى چشم و نوشته‌ام * مژگان قلم نموده پى اعتذار خط از خامه و مداد « نثارى » مدد مخواه * مىگو دعاى دولت يار و گذار خط